عشق آموخت به ما شیوه دلداری را
طعم شیرین شدن تلخ گرفتاری را
زلف آشفته به طوفان حوادث دادن
بید ...
عشق آموخت به ما شیوه دلداری را
طعم شیرین شدن تلخ گرفتاری را
زلف آشفته به طوفان حوادث دادن
بید مجنون به دل دشت و هواداری را
جام افتاده تهی گوشه میخانه هنوز
صبح فریاد کند رسم وفاداری را
گل خنده شکفد از لب عطشان نگاه
آنکه بی ابر ببارد شب بیداری را
دست بر گردن معشوقه تواند بستن
پیر عاشق که برقصد غم نا داری را
بوته خار. شتر بوس کویر است از آن
ساربان داند و عشق است وپی آزاری را
شرف مرد به قول است و به مردن لب تیغ
و تحمل کند آنکس تب بیماری را
هوس میوه ممنوعه ز آدم نه خطاست
به حوا خواست دهد سیب طرفداری را